تبلیغات
 آخرین سردارعشق (پایگاه شهید سید مصطفی خمینی -قم) - مطالب هفته اول تیر 1392
 آخرین سردارعشق (پایگاه شهید سید مصطفی خمینی -قم)
 ذکر تعجیل فرج رمز نجات بخش بشر است ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


آه می کشم تو را , با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا , ای کرامت بهار

در رهت به انتظار , صف به صف نشسته اند
کاروانی از شهید , کاروانی از بهار

ای بهار مهربان , در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش , گل بکار و گل بکار

بر سرم نمی کشی , دست مهر اگر , مکش
تشنه محبتند , لاله های داغ دار

دسته دسته گم شدند , مهره های بی نشان
تشنه تشنه سوختند , نخل های روزه دار

می رسد بهار و من , بی شکوفه ام هنوز
آفتاب من , بتاب ! مهربان من , ببار !

خداحافظ ای بی پلاک

مدیر وبلاگ :سجاد دباغیان
مطالب اخیر
نظرسنجی
شما چگونه به یاد آقا امام زمان هستید؟











برچسبها

آشنایی با شهید محمد معماریان ازشهدای خیابان چهارمردان قم

 

 

خاطره ای از مادرشهید:

« محرم حدود 20 سال پیش بود که تو یه اتفاق پام ضربه شدیدی خورد ، طوریکه قدرت حرکت نداشتم . پام رو آتل بسته بودند . ناراحت بودم که نمی تونستم تو این ایام کمک کنم . نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقیه دوستام دیگ های مسجد را بشورم و کمکشون کنم . شب عاشورا رسیده بود و هنوز پام همونطور بود . از مسجد که به خونه رفتم حال خوشی نداشتم . زیارت را خوندم و کلی دعا کردم . نزدیکی های صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد برم . تو خواب دیدم تو مسجد ( المهدی ) جمعیت زیادی جمع هستند و منم با دو تا عصا زیر بغل رفته بودم . یه دسته عزاداری منظم ، داشت وارد مسجد می شد . جلوی دسته ، شهید سعید آل طه داشت نوحه می خوند .

با خودم گفتم : این که شهید شده بود ! پس اینجا چیکار می کنه ؟! یه دفعه دیدم پسرم محمد هم کنارش هست . عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اینها رو نگاه می کردم که دیدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم .

بهش گفتم : مامان ، چقدر بزرگ شدی !
گفت : آره ، از موقعی که اومدیم اینجا کلی بزرگ شدیم .

دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده . آزادیان به من گفت : حاج خانوم ! خدا بد نده.  محمد برگشت و گفت : مادرم چیزیش نیست . بعد رو کرد به خودم و گفت : مامان ! چیه ؟ چیزیت شده ؟ گفتم : چیزی نیست ؛ پاهام یه کم درد می کرد ، با عصا اومدم . محمد گفت : ما چند روز پیش رفتیم کربلا . از ضریح برات یه شال سبز آوردم . می خواستم زودتر بیام که آزادیان گفت : صبر کن که با هم بریم . بعد تو راه رفته بودیم مرقد امام (ره) . گفتیم امروز که روز عاشورا است اول بریم مسجد ، زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما . بعد دست هاشو باز کرد و کشید از سر تا مچ پاهام ؛ بعد آتل و باند ها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت : از استخونت نیست ؛ یه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب می شه.

از خواب بیدار شدم ، دیدم واقعیت داره ؛ باند ها همه باز شده بودند و شال سبزی به پاهام بسته شده بود . آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم . من که کف پام را نمی تونستم رو زمین بذارم حالا داشتم بدون عصا راه می رفتم . رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده ؛ به من گفت : چرا بلند شدی ؟ چیزی نمی تونستم بگم . زبونم بند اومده بود . فقط گفتم : حاجی ! محمد اومده بود . اونم اومد پاهام رو که دید زد زیر گریه . بعد بچه ها رو صدا کرد . اونا هم همه گریه شون گرفته بود . این شال یه بویی داشت که کلّ فضای خونه رو پر کرده بود . مسجد هم که رفتیم کلّ مسجد پر شده بود از این بو . رفتم پیش بقیه خانوم ها و گفتم : یادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمین برسه صبح میام . اونا هم منقلب شده بودند . یه خانومی بود که میگرن داشت . شال رو از دست من گرفت و یه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد ، از اون به بعد دیگه میگرن اذیتش نکرده . مسجدی ها هم موضوع را فهمیده بودند . واقعاً عاشورایی به پا شده بود . بعد ها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی (ره) رسید . ایشون هم فرموده بودند : که اینها رو پیش من بیارید . پیش ایشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم . شال رو روی چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند : به جدّم قسم ، بوی حسین (ع) رو می ده . بعد به آقازاده شون فرمودند : اون تربت رو بیارید ، می خوام با هم مقایسه شون کنم . وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند ، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده . بعد آقا فرمودند : فکر نکنید این یه تربت معمولیه . این تربت از زیر بدن امام حسین (ع) برداشته شده ، مال قتلگاه ست ، دست به دست علما گشته تا به دست ما رسیده . بعد ادامه دادند : شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید ، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم . بهشون گفتم : آقا بفرماید تمام شال برای خودتان . ایشون فرمودند : اگه قرار بود این شال به من برسه ، خدا شما رو انتخاب نمی کرد . خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت ، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره . بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم .

این خاطره  در مناطق جنوب توسط مادر شهید بیان شد و سپس آبی که از تربت و شال سبز بود را به ما داد و بفرموده آیت الله گلپایگانی این آب شفای هر بیماری است واگر یک قطره آن در دریایی ریخته شود هرگز خاصیت خود را از دست نمی دهد.واین آب تابحال شفای بسیاری از بیماران بوده ....





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره ای از مادرشهید:، آب متبرک امام حسین شفای هربیماری، آشنایی با شهید محمد معماریان ازشهدای خیابان چهارمردان قم، معجزه فرزند شهید بعد از شهادت،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 تیر 1392





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
اوقات شرعی

���� ��� ������ ����� ��
روزشمار فاطمیه<